تبليغاتX
برفــستان

 

 

  برفــستان
 

 

مبادا سرگرم عصیان شوید و شیطان فریبنده از قهر و انتقام حق به عفو خدا مغرورتان گرداند / فاطر. 5

پیوندها

*فصل فاصله

*واران

*رهــــــــا

Solfa*

*کو

من و بابک

فریاد مسیحا

گروه توسعه کار تيمي ايرانيان

افلاطون

آرام دل

باد سوزان

Enkratic

*یاد باران

*راديومانيا

در چشمان تو

چهارچوب

بت عیار

وب لاگ شخصی منصور دهستانی

*وحيد وحيدي مطلق

*عقاب

*مای من

NERD

*هارمونی

*خرچنگ زاده

سپیده

Mody*

نارایانا

ازخاک تا افلاک

کانون مطالعاتی و تحقیقاتی طالَ الاِنتظار

خوب،بد، خوب، بد، خوب . . .

*خودنگاشت

ليت شعري

شاعرانه ها

بزرگ فيلسوف کوچک

عطش شکن

ديوونه خونه

بهانه هاي كوچك زندگي

زندگي براي رهايي

روزهای تکراری

*یه مرد امیدوار

شبكه متخصصان خلاق

یادداشت های دخترک ترشیده

جابیران(سازمان همیاری فارغ‌التحصیلان)

ماهنامه سانازسانیا

ایکنا (خبرگزاری قرآنی ایران)

وقت گذرانی در تهران (تهرانر)

شبی با خورشید

اِی با من و پنهان چو دل

گروه خبرنگاران افتخاری قرآن

سطرهای پنهانی

هفته‌نامه سلامت

نوشته‌های دکتر شیری

 

پیوندهای روزانه

هفت قاعده‌ برای آغاز داستان‌نویسی

پروفایل مدیر وبلاگ

نرم‌افزار آن‌لاین قرآن‌کریم

دعای روز عرفه

 

امكانات جانبی

RSS 2.0

عطر نعنا

 


     لقمه را که توی دهانم می‌گذارم عطر نعنا در مشامم می‌پیچد و به معنای واقعی لذت می‌برم. خدایا شکرت... زندگی پر است از این عطرها که باید لحظه‌ای مکث کنی و با جان و دل استشمامش کنی. آنقدر لذت می‌برم که حاضر نیستم این نون و پنیر و سبزی را حتی با یک دست کله پاچه عوض کنم!



  بعدا نوشت:

  این مرد امیدوار عزیز برایم نوشته نمی‌خواهید بنویسین؟ بد موقعی بود که آن را دیدم ! شاید هم خوب موقعی! در اضطراب و اضطرار موضوعی که در درونم میپیچد و درد تولید می کند! دلم می خواهد کسی باشد که آرامم کند. هی من بگویم که گند زدم و هی او بگوید چیزی نشده که ! فدای سرت! هی من بگویم تو که نمی دانی ! هی او با جان و دل گوش دهد و حرف از دهانم بیرون بکشد و بعد بگوید خوب این که چیزی نیست، هزار بار بدتر از این هم برای دیگران رخ داده ، هی من بگویم حالا همه آبروریزی هایش به کنار، اصلا این اهمیتی ندارد برایم. اصل موضوع این است که آبروی گروهی هم رفته است با این حرکت من! اصلا این ضایع شدگی گروهی هم به درک، فوقش این است که از گروه خارج می شوم، اما اگر یک نفر کلام مرا شنیده باشد و بر اساس آنچه که من گفتم گروهی بزرگتر را ارزیابی کند چه! خدایاااااااا! چه خریتی کردم، غلطی که سعی می شود دیگر تکرار نشود! درست است که دیکته ننوشته غلط ندارد اما این دلیل نمی شود آدم بنشیند و با زبانی که آن را نمی‌داند دیکته بنویسد.

  خودم هم کم آوردم یه هو ! اول صبح این گوش شنوا که دلداری الکی هم به من بدهد را از کجا پیدا کنم! زنگ زدم بهش، سرش سخت شلوغ بود ؛ اشاره‌ای کردم به شاهکاری که زده بودم، اما دلم نیامد زیاد غرغر کنم.

  اما خدا نخواست که ما در همین حس و حال خیلی بد بمانم، هم این هم میزی! و هم‌کار و دوستمان را مجبور کردیم کمی دلداریمان دهد؛ هم به طور اتفاقی فیلترشکنمان برای دقایقی فعال شد و توانستم لحظاتی را با یکی از رفقای گرمابه و گلستان مستقر در بلاد کفر در اتاق گفتگو بگذرانیم و بسی دلمان باز شود.

  دلمان تنگ شده بود دخترجان!


شنبه 30 مهر1390 |

 
 

رمضانتان پربرکت باد

 


«لئوناردو باف» یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»

دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد … و آنگاه گفت:

«بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟

او پاسخ داد:

«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر ، فهمیده‌تر ، مستقل‌تر ، بى‌طرف‌تر ، بامحبت‌تر ، انسان دوست‌تر ، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.

دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است: دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است .

به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى.

همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.

شاد بودن، هدف نیست ؛ یک انتخاب است .


رمضانتان پربرکت باد


دوشنبه 10 مرداد1390 |

 
 

حرکت!

 

آنچه در زیر می‌خوانید نتیجه ساعتی بی‌کاری اجباری است که در زیر توصیف شده است. باشد که بهانه‌ای باشد برای دوباره نوشتن.

اینجا، زیر یک درخت زیبا و بزرگ روی چمن‌ها در یک محیط آرام که صدای پرنده‌ها در آن جریان دارد نشسته‌ام و از نسیم نه‌چندان خنکی که در زیر روسری‌ام نفوذ و عرق نشسته بر گردنم را خنک می‌کند لذت می‌برم.

کتانی‌های سفیدم را از پا درآورده‌ام و به درخت تکیه داده‌ام، لپ‌تاپ روی پاهایم قرار دارد و از اینکه در چنین فضایی به طور اتفاقی تکنولوژی رایانه و همچنین دوربین عکاسی همراهم است بسیار مشعوفم.

عطر خنک چمن، در این روز گرم تابستانی در مشامم می‌پیچد و به این فکر می‌کنم که به هیچ عنوان نمی‌توانستم برای اینکه چنین لحظاتی داشته باشم برنامه‌ریزی کنم؛ مخلص کلام اینکه بسیار خوشحالم.

موضوع این است که عصرهای هفته‌ای که گذشت را در غرفه‌ای در نمایشگاهی! گذراندم.

کارم در غرفه معرفی سازمانی که در آن مشغول به کار هستم است و از کارهای انجام شده و برنامه‌های پیش رو می‌گویم.

اینکه الان اینجا چه می‌کنم، ریشه در عدم اعتمادم به دیگران دارد. دیگرانی که شاید اصلا وجود هم ندارند! کسانی بایستی مسئولیت موضوعی را قبول کنند اما منتظرند تا بالاسری‌شان این موضوع را به آنان اعلام کند و یا ازشان درخواست کند و یا چه می دانم.

هرچه است این بی‌اعتمادی با خودسری و خودمحوری من همراه شده و باعث شد در حالیکه نباید این موقع روز به محل کارم می‌آمدم اینجا باشم و مرا به داخل ساختمان راه ندهند و من با کلی خستگی از فشار روزهایی که گذراندم و بار و بندیلی که به همراه دارم، سر ظهر در محیطی دور از رفت و آمد مردم در چمن‌های خیابان بنشینم و از آواز پرندگان لذت ببرم.

هر چه هست خوشحالم که اینجا هستم.

خوشحالم که آقای مسئول ورود گفت که خانم‌های تیمشان هنوز نیامده‌اند و برای همین نمی‌توانند مرا تفتیش کنند و به داخل راه دهند و بهتر است که بجای در شرقی از در غربی وارد شوم!

خوشحالم که حدس زدم که اوضاع درب غربی بدتر از این سو خواهد بود و من رسما فقط بر تشنگی و خستگی‌ام اضافه خواهد شد و بهتر است تا ساعاتی که این میزبانان آماده پذیرایی از ما شوند سرم را گوشه‌ای به کاری گرم کنم تا زمان بگذرد.

اوه !

خدای من!!

ناگهان آب‌پاش‌های چرخنده در چمن‌ها شروع به کار کرد!! و من برای لحظاتی خودم را آماده کردم که روی دوربین و لپ تاپ شیرجه بزنم تا خیس نشوند ، اما گویا اقبالمان بلند است و آب این آب‌پاش به ما نمی‌رسد.

نزدیک درخت چنار بزرگی که زیرش نشسته‌ام درخت جوان زیتونی قرار دارد، من درخت زیتون را خوب می‌شناسم. سال‌ها پیش در حیاط کودکی‌هایم درخت زیتون بی‌باری وجود داشت که تنها نماد شهر منجیل و اقوامی بود که هر سال از آنجا برایمان دبه‌های زیتون می‌آوردند و خود درخت هیچ وقت بار نداشت . در اواخر فصل بهار شکوفه‌های عجیبش ریزش داشت و بسیار هم زیاد بود. جارو و تمیز کردن شکوفه ها بسیار سخت می نمود و هر سال تکرار می شد.

یک روز درخت پردردسر را بریدند و سرش را سوزاندند. یادش بخیر.

بساطم را جمع و جور می‌کنم تا بروم، لباس‌هایم گلی شده است!

 


سه شنبه 14 تیر1390 |