تبليغاتX
برفــستان
مبادا سرگرم عصیان شوید و شیطان فریبنده از قهر و انتقام حق به عفو خدا مغرورتان گرداند / فاطر- 5


به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به
درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنن، دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت ، با عشقت
شاد نیستی ، آن را عوض نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

* پابلو نرودا : ترجمه احمد شاملو

خوندن این شعر حین یک حالت تهوع مغزی حکم آبلیمو و هوای تازه رو داره!


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 11  توسط پرالک  | 

آن روزها

مكالمه با خورشيد

دفترچه هاي ذهن كوچك من را

سرشار خاطره مي كرد

امروز پاره است

 آن سيم ها

كه دلم را

تا آسمان مخابره مي كرد.

با من تماس بگير ، خدايا

حتي هزار بار

وقتي كه نيستم

لطفا پيام خودت را ...


*عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 13  توسط پرالک  | 


تنها ، سر یک مزرعهّ شالی ماند
با پیرهن و کلاه پوشالی ماند

وقتی که پرنده رفت ، در سینهّ او
آنجا که دل است ، حفره ای خالی ماند !

***

آن روز افق آینهّ دق شده بود
انگار دوباره وقت هق هق شده بود

بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...
بی چاره مترسکی که عاشق شده بود !


* محمدرضا ترکی


+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 18  توسط پرالک  | 

...

برای بازگشت سلامتی پدرم دعا کنید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 20  توسط پرالک  | 

تنها نگاه بودو تبسم ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم!
اما ..... نه:
گاهي از تب هيجان ها
بي تاب مي شديم
گاهي كه قلبهامان
مي كوفت سهمگين
گاهي كه سينه هامان
چون كوره مي گداخت
دست تو بود و دست من – اين دوستان پاك – كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند
وز اين پل بزرگ
- پيوند دست ها -
دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند !
يك بار نيز
- يادت اگر باشد -
وقتي تو ،راهي سفر بودي
يك لحظه ،واي تنها يك لحظه
سر روي شانه هاي هم آورديم
با هم گريستيم ....
تنها نگاه بود و تبسم ،ميان ما
ما پاك زيستيم !

اي سركشيده از صدف سال هاي پيش
اي بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهاي خوب
تو ،آفتاب بودي
بخشنده ،پاك گرم
من مرغ صبح بودم
- مست و ترانه گو -
اما در آن غروب كه از هم جدا شديم
شب را شناختيم .
در جلگه غريب و غم آلود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله بلند شفق ها
غمگين گداختيم.

جز ياد آن نگاه و تبسم
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم.
ما پاك سوختيم
ما پاك باختيم

اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته ، اي به خطا رفته !
با من بگو حكايت خود ، تا بگويمت:
اكنون من و تو ايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم
آن قلب هاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من و تو بود
ما گرچه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو ، دور ....!
با آتش نهفته به دل هاي بي گناه
تا جاودان صبور.

اي آتش شكفته ، اگر او دوباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت ؟
اي جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشويمت ؟


* فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 19  توسط پرالک  |