آنچه در زیر میخوانید نتیجه ساعتی بیکاری
اجباری است که در زیر توصیف شده است. باشد که بهانهای باشد برای دوباره نوشتن.
اینجا، زیر یک درخت زیبا و بزرگ روی چمنها در یک
محیط آرام که صدای پرندهها در آن جریان دارد نشستهام و از نسیم نهچندان خنکی که
در زیر روسریام نفوذ و عرق نشسته بر گردنم را خنک میکند لذت میبرم.
کتانیهای سفیدم را از پا درآوردهام و به درخت
تکیه دادهام، لپتاپ روی پاهایم قرار دارد و از اینکه در چنین فضایی به طور
اتفاقی تکنولوژی رایانه و همچنین دوربین عکاسی همراهم است بسیار مشعوفم.
عطر خنک چمن، در این روز گرم تابستانی در مشامم
میپیچد و به این فکر میکنم که به هیچ عنوان نمیتوانستم برای اینکه چنین لحظاتی
داشته باشم برنامهریزی کنم؛ مخلص کلام اینکه بسیار خوشحالم.

موضوع این است که عصرهای هفتهای که گذشت را در
غرفهای در نمایشگاهی! گذراندم.
کارم در غرفه معرفی سازمانی که در آن مشغول به
کار هستم است و از کارهای انجام شده و برنامههای پیش رو میگویم.
اینکه الان اینجا چه میکنم، ریشه در عدم
اعتمادم به دیگران دارد. دیگرانی که شاید اصلا وجود هم ندارند! کسانی بایستی
مسئولیت موضوعی را قبول کنند اما منتظرند تا بالاسریشان این موضوع را به آنان
اعلام کند و یا ازشان درخواست کند و یا چه می دانم.
هرچه است این بیاعتمادی با خودسری و خودمحوری
من همراه شده و باعث شد در حالیکه نباید این موقع روز به محل کارم میآمدم اینجا
باشم و مرا به داخل ساختمان راه ندهند و من با کلی خستگی از فشار روزهایی که
گذراندم و بار و بندیلی که به همراه دارم، سر ظهر در محیطی دور از رفت و آمد مردم
در چمنهای خیابان بنشینم و از آواز پرندگان لذت ببرم.
هر چه هست خوشحالم که اینجا هستم.
خوشحالم که آقای مسئول ورود گفت که خانمهای
تیمشان هنوز نیامدهاند و برای همین نمیتوانند مرا تفتیش کنند و به داخل راه دهند
و بهتر است که بجای در شرقی از در غربی وارد شوم!
خوشحالم که حدس زدم که اوضاع درب غربی بدتر از
این سو خواهد بود و من رسما فقط بر تشنگی و خستگیام اضافه خواهد شد و بهتر است تا
ساعاتی که این میزبانان آماده پذیرایی از ما شوند سرم را گوشهای به کاری گرم کنم
تا زمان بگذرد.
اوه !
خدای من!!
ناگهان آبپاشهای چرخنده در چمنها شروع به کار
کرد!! و من برای لحظاتی خودم را آماده کردم که روی دوربین و لپ تاپ شیرجه بزنم تا
خیس نشوند ، اما گویا اقبالمان بلند است و آب این آبپاش به ما نمیرسد.
نزدیک درخت چنار بزرگی که زیرش نشستهام درخت
جوان زیتونی قرار دارد، من درخت زیتون را خوب میشناسم. سالها پیش در حیاط کودکیهایم
درخت زیتون بیباری وجود داشت که تنها نماد شهر منجیل و اقوامی بود که هر سال از
آنجا برایمان دبههای زیتون میآوردند و خود درخت هیچ وقت بار نداشت . در اواخر
فصل بهار شکوفههای عجیبش ریزش داشت و بسیار هم زیاد بود. جارو و تمیز کردن شکوفه
ها بسیار سخت می نمود و هر سال تکرار می شد.
یک روز درخت پردردسر را بریدند و سرش را
سوزاندند. یادش بخیر.
بساطم را جمع و جور میکنم تا بروم، لباسهایم گلی شده است!